تبليغاتX
دلربا
هرچه از دوست رسد نیکوست
 

     يا حسين

اگر چه روزگار مرا از تو دور انداخت

و دست مرا از یاری تو کوتاه کرد

... اینک صبح و شام بر تو زاری و ناله نموده

و به جای اشک برای تو خون گریه می کنم ... 

فرازهایی از زیارت ناحیه مقدسه 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:36  توسط مجتبی حیدری | 

معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند .!!
فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند . در کيسه بعضي ها 2 ، بعضي ها 3 ، و بعضي ها 5 سيب زميني بود .
معلم به بچه ها گفت : تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده . به علاوه ، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي کرديد چه احساسي داشتيد ؟ .... بچه ها از اينکه مجبور بودند ، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي ، اين چنين توضيح داد :

اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد . بوي بد کينه و نفرت ، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد . حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد :
پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:55  توسط مجتبی حیدری | 
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود
پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!
پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد:بله پدر!
و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و
آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد
ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود،
اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که ما چقدر فقیر هستیم!...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:15  توسط مجتبی حیدری | 
 

 هر سال همینطوره.

موقع عید که میشه همه میخوان غم هاشونو فراموش کنن

همه در حال بزم و شادی هستند همه خوشحالن

انگار این روزا همه مشکلاتشونو فراموش میکنن

خنده مستانه ای بر روی لبهای همه نقش بسته

اما به قول حاج اقای امجد

بر هم زنید یاران

این بزم بی صفا را

مجلس ( عید ) صفا ندارد

بی یار مجلس ارا

الهی ما را از عشاق او قرار بده   امین 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:50  توسط مجتبی حیدری | 

یامقلب القلوب و الابصار

 شخصی در حال خواندن دعای یا مقلب القلوب بود  وقتی به حول حالی الی احسن الحال رسید گفت حول حالی الی حال دوستانش به او گفتند چرا اینگونه دعا خواندی و او در جواب گفت من الان در بدترین حالت ممکن هستم و خداوند هر طور که بخواهد حالم را عوض کند بهتر از حالیست که اکنون در ان به سر میبرم

دوستان عزیزم براتون بهترین ارزوها رو ارزو میکنم در لحظات زیبا و معنوی تحویل سال ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:27  توسط مجتبی حیدری | 
زندگی با همه وسعت خویش 

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست

اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جنبش جاری بودن است از تماشاگه اغاز حیات

تا بدانجا که خدا میداند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:50  توسط مجتبی حیدری | 
یکی از عرفا میگفت که بالاترین درجات عرفان اینست که همه چیز را به خدا بسباری و از خدا چیزی نخواهی یا همان گفته معروف که الهی ان خواهم که هیچ نخواهم عارفی نیز در جواب گفت این هم یک نوع خواستن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 2:51  توسط مجتبی حیدری | 
مینویسم بر در و دیوار کویش حال خویش

شاید انرا یار خواند  یا کسی گوید  به  یار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:57  توسط مجتبی حیدری | 
گفتمش نقاش رانقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی برلب دریا کشید

گفتمش تصویری از لیلی ومجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویری از سقا کشید

گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط مجتبی حیدری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
ناصحم گفت! که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
فقط مال تو
درمان
صریر بی صدا
نرگستان
تنهاترین تنها
خراب اباد
جز اینم ارزویی نیست
درد
یا تو یا هیچ کس
تنهایی دنیا
اهوی وحشی
ابان
رازها ونیازها
قلب من
دل نوشته
پوتین های خاکی
روزهای زیبا
لبخند عشق
از کجا؟هنر معماری سخن
قلب های یخ زده
به نام خدای مهربون من
حسرت دیدار
تنها
روزهای زیبا
همسایه بارانم در حسرت جانانم
عکس
قاف
به دلت نیت دریاها کن
مفرد مذکر غایب
موژان
مريم نازم
خداحافظ همین حالا...
طویله
verio
عاشقاش
منطقه ی ممنوعه
يه دختر مهربووووون!
ناب
عاشقانه
صفاي اشك وفاي غم
داوطلب مرگ
عاشقم من
الهه شرقي
ازتودورم...
تموم سختی سفر همین سوال ساده بود!
دريا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

JavaScript Codes

کدهای خفن جاوا اسکریپت