![]() |
![]() |
|
| هرچه از دوست رسد نیکوست |
|
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد:بله پدر! و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان که ما چقدر فقیر هستیم!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 4:15 توسط سید مجتبی حیدری |
|
|
هر سال همینطوره. موقع عید که میشه همه میخوان غم هاشونو فراموش کنن همه در حال بزم و شادی هستند همه خوشحالن انگار این روزا همه مشکلاتشونو فراموش میکنن خنده مستانه ای بر روی لبهای همه نقش بسته اما به قول حاج اقای امجد
بر هم زنید یاران این بزم بی صفا را مجلس ( عید ) صفا ندارد بی یار مجلس ارا
الهی ما را از عشاق او قرار بده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط سید مجتبی حیدری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ناصحم گفت! که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟ |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|