![]() |
![]() |
|
| هرچه از دوست رسد نیکوست |
|
سالها پیش یکی از لاتهای معروف یکی از شهرها میمیره و اونو میبرن نجف کنار قبر علی فاطمه خاکش کنن اما چون به عیاشی و عربده کشی معروف بوده هیچ کی حاضر نمیشه بالای سر اون نماز بخونه تا اینکه یه دهاتی بادیه نشین که با گاوش از اون محل رد میشد با درخواست بچه های اون لات بالا سر جنازه می ایسته و نماز میخونه و دفنش میکنه یه چند وقتی میگذره تا اینکه پسر بزرگ پدرشو توی خواب میبینه که توی بهشته از پدرش میپرسه شما با اون همه گناهی که انجام دادی چجوری رفتی بهشت و پدر پاسخ میده همش بخاطر اون نمازی بود که اون دهاتی خوند و پسر میره دنبال اون دهاتی تا ببینه اون توی نماز چی گفته و بعد از پیدا کردنش اون بادیه نشین میگه توی نماز گفتم ای خداوند متعال و مهربان اگه الان یه مهمونی بیاد پیشم گاوم رو که همه دار و نداره منه براش ذبح میکنم تا گرسنه نمونه و رسم مهمون نوازی رو بجا بیارم تو که خدای بخشش و رحمتی چجوری میخوای از این مهمونت پذیرایی کنی حالا من هم میخوام بگم ای خدای مهربون اون که لات بوده اما پدرم به خوبی معروف بوده و الان ۱۴ ساله که مهمون توه و از تو بعیده که رسم مهمون نوازی رو به جا نیورده باشی خدا جون مراقب پدر و مادرم باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:7 توسط سید مجتبی حیدری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ناصحم گفت! که جز غم چه هنر دارد عشق
گفتم ای خواجه عاقل هنری بهتر از این؟ |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|